خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده اند؟»گفت:....
ما را در سایت عماد دنبال میکنید
برچسب: داستان کوتاه وآموزنده,داستان کوتاه وآموزنده جدید,داستان كوتاه و آموزنده,داستان کوتاه واموزنده باحال,داستان کوتاه آموزنده جالب,داستان کوتاه آموزنده از بزرگان,داستان کوتاه اموزنده و زیبا,داستان کوتاه آموزنده دینی,داستان کوتاه آموزنده کودکانه,داستان کوتاه آموزنده و جالب,
نویسنده:
بازدید: 233